بنر سایت
 
  • ارسال به دوستان
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
تازه های خبر
1399/8/26 دوشنبه
«آنی را که می‌گفتی، دیدم!»

درمیان دختران و زنان مارکسیست، صدیقه صیرفی از طینت پاکی برخوردار بود و خیلی سعی می‌کرد که خودش را به من نزدیک کند و از خدا و قرآن و قیامت و به عبارتی از «دین» برایش بگویم. با دیدن علایم مثبت در او سعی کردم در حد اطلاعاتم آن‌چه را که می‌دانم خیلی ساذه برایش بگویم.
روزی مأموران آمدند و از صیرفی خواستند که با آنها به کمیته برود. او هنگام رفتن خیلی وحشت کرده و ترسیده بود، در همان حال برگشت و رو به من گفت: «مرضیه! برایم دعاکن! فکر می‌کنی چه اتفاقی برایم افتاده باشد؟» گفتم: «خدا عالم است. من که نمی‌دانم شاید خودت بهتر بدانی، در هرحال به خدا توکل کن و از او پناه بجوی، مطمئن باش کمکت می‌کند» و او رفت...
از صیرفی حدود چهل و پنج روز خبر و اطلاعی نداشتیم، دراین مدت زخمهای من عود کرد و چرکین و عفونی شد، دچار تب شدیدی شدم و دوباره بر روی تخت افتادم، در همان‌جا به من سرُم زدند. در همین وضع بودم که در بند باز شد و صدیقه را به داخل بند انداختند، می‌شنیدم که او مدام حال مرا می‌پرسید و مرا می‌جست: «خانم حدیدچی را ندیدی؟ نمی‌دانی مرضیه کجاست؟ و...» یکی از چپی‌ها به او گفت: «ای بابا! با آن مردنی چکار داری!» خلاصه این اتاق آن اتاق، آمد و مرا یافت. درحالی که اشک از چشمانش جاری بود، خم شد و مرا بوسید. خودش را در آغوشم انداخت و هق‌هق گریست، گفت: «مرضیه! آنی را که می‌گفتی، دیدم!» در وهله اول خیال کردم یکی از هم‌بندیها یا مثلاً یکی از هم پرونده‌ایهای مرا که قبلاً برایش صحبت کرده بودم، دیده است و شاید پیغامی از او برایم آورده است. پرسید: «متوجه‌ای چه کسی را دیدم؟» گفتم: «نه!» گفت: «خدا را! خدا را!» دستانم را به گردش انداختم و پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم:«راستش را می‌گویی، یا می‌خواهی مرا در این وضع، دلداری دهی و آرامم کنی؟» گفت: «نه! به هرکس که می‌پرستی قسم که او را دیدم، خدا را دیدم» پرسیدم: «چطور؟»گفت: «عده‌ای را دستگیر کرده بودند و به من فشار می‌آوردند تا اطلاعاتی درباره آنها از من بگیرند، و اگر من مطلبی می‌گفتم اوضاع خودم بدتر می‌شد و پرونده‌ام سنگین‌تر؛ تصمیم گرفتم تا آن‌جا که می‌توانم حرفی نزنم، خیلی شکنجه شدم و کتک خوردم، گفتم خدایا! اگر همان‌طور که مرضیه می‌گوید تو هستی و احتمالاً درست هم می‌گوید، خب الآن به من کمک کن و نجاتم بده...» هاج و واج او را نگاه می‌کردم، ادامه داد: «باورت نمی‌شود، خدا به‌واقع کمکم کرد، بازجوها بعد از بیست و چهارمرتبه بازجویی به این نتیجه رسیدند که من آن گروه را نمی‌شناسم و ارتباطی با ایشان ندارم. خدایی شد که آنها هم حاضر نشده بودند که علیه من مطلبی بگویند، در حالی که ما کاملاً باهم ارتباط داشتیم و فعالیتهای مشترکی داشتیم...» به این ترتیب او انس بیشتری با من گرفت.

برگرفته از کتاب خاطرات خانم مرضیه حدیدچی دباغ - انتشارات سوره مهر
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
نسخه قابل چاپ