بنر سایت
 
  • ارسال به دوستان
  • چاپ
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
1396/6/8 چهارشنبه
گنج-قسمت سوم

به نام آفریننده بی‌همتا

داستان‌رو تا اون جا دنبال کردیم که حمید و حسین و رضا بلیط خریدن و وارد موزه عبرت ایران شدن و به قول خودشون از خوان دوم رد شدن و یواش یواش بعد از قولی که به هم داده بودن وارد بازدید از موزه شدن.
همین که از گیشه بلیط‌فروشی حرکت کردن، وارد یک کوچه مانندی شدن که دو طرف اون با دیوارهای بلند آجری بهمنی نقره‌ای رنگ محصور شده بود؛ هنوز چند قدمی جلوتر نیومده بودن که خوردن به درب دوم که هم طول و عرض درب اول بود. اما از خوش‌شانسی اونا این در کاملاً باز بود چند قدم جلوتر به سه راهی رسیدن که یک راه اون از دست چپ می رفت و راه دیگه مستقیم بود. دو به شک بودن از کدوم راه برن که تابلوهای موزه به دادشون رسید و علامت‌ها و نوشته‌‌ها حاکی از این بودن که برا شروع بازدید باید مستقیم می‌رفتن، حسین با لحنی آروم و یه ریزه طنز گفت: «اهدنا الصّراط المستقیم». اون دو نفر دیگه بدون این که اصلاً توجهی نشون بدن نظرشون به جایی دیگه جلب شده بود.
راستی حواستون نبود وقتی گفتم دیواری با آجرهای بهمنی نقره‌ای رنگ! این سه نوجوان داستان ما اون قدر این دیوارا براشون جالب بود که می شد تعجب رو، نه از دهن بازمونده که حتی از توی چشماشون فهمید. البته این وسط سهم حمید یه کمی از بقیه بیشتر بود، که اگه یه‌خورده دیگه بریم جلوتر می فهمیم چرا؟
خلاصه؛ اولین چیزی که جلب نظر می‌‌کرد این بود که روی هر آجر یک پلاک نصب شده بود به رنگ نقره‌ای و تقریباً این پلاک روی یک آجر رو پوشونده بود و از اطراف اون قسمت کمی از آجر بیرون زده بود و روی هر کدام از این پلاک‌‌ها بار رنگ سیاه اطلاعاتی حک شده بود اعم از:
نام و نام خانوادگی - نام پدر - شغل زمان دستگیری - تاریخ دستگیری
بچه‌ها به اسامی روی این پلاک‌ها خیره شده بودن و با دقت نگاه می‌‌کردن تا شاید نام آشنایی، دوستی، فامیلی، به چشمشون بخوره. البته گاهی نام بعضی‌‌ها به نظرشون آشنا می‌‌اومد ولی بچه‌ها به خیال این که تشابه اسمی باشد از کناروشون رد می‌شدند.
تو همین نگاه‌ها بود که یهویی چشم آقا حمید افتاد روی یکی از پلاک‌ها و میخ‌کوب شد رو زمین.

براش خیلی آشنا بود و شاید حسین و رضا هم اونو می‌شناختن. اما صداشو در نیاورد و به راهش ادامه داد.
همین‌طور که داشتن می‌رفتن حمید بی‌هوا یه داد کوچولو زد و پرید هوا و گفت آخ جون چه ماشینایی! وای این کادیلاک رو ببینین نوشته برا ارتشبد فردوست بوده چقدر ماشین قشنگی کاش میدادن باهاش یه دور بزنیم وای یه کادیلاک دیگه، برا ارتشبد نصیری بوده، اینا عجب ماشینایی داشتن. رضا پرید تو حرفش و گفت آقا حمید اصلاً می‌دونی نصیری رئیس ساواک شاه بوده. حسین با لحنی طنز‌آلود گفت خوبه رو ماشین این چیزارو نوشته که شما یاد بگیری. حمید گفت این حرفا رو ول کنین این ماشینا ازکسایی که سوارش می‌شدن مهمترن، رضا جون تا سکته نزدم از من و این دو ماشین چند تا عکس بگیر، بعد از عکس گرفتن می‌خواست بره تو ماشین که راهنمای موزه اجازه این کار رو بهش نداد. حسین به راهنما گفت حاجی تُرو خدا اگه میشه اجازه بده چون این حمید آقا عاشق ماشینه اگه تو ماشن نره می ترسم دق ‌کنه بعدشم همه خندیدن و غائله ختم به خیر شد.
چون این دو ماشین آخر کوچه بود ادامه راه بازدید سمت چپ بود که اون هم یک کوچه باریک دیگه بود که وقتی از کنار نمازخانه و سرویس بهداشتی در سمت راست رد می‌شدی به یه درِ کوچک سبز رنگ می‌رسیدی که یه تابلوی نخودی رنگ سر در اون خورده بود.

هر سه با عجله از درب کوچک وارد یه کریدور شدن و به محض ورود دست راست یک قورخانه بود، «حمید به آرامی به طوری که دیگران متوجه نمی شدن درِگوش رضا و حسین گفت بچه‌ها از این جا به بعد خوب حواستون جمع باشه وجب به وجب اونو تو ذهنتون بسپرید که بعداً باهاش کار داریم».
داشتم براتون می‌گفتم که قورخانه همون محل نگهداری اسلحه است که در دوره قاجار اسمش قورخانه بوده.
چند تا اسلحه ژ - 3 روی یک پایه چوبی گذاشته شده بود و چند کلاه خود ارتشی و چند تا اسلحه کمری هم به دیوار نصب شده بود.
حسین گفت کاشکی یه دونه از اون کلت‌ها رو به من می‌دادن تا چند تا شلیک کنم خیلی حال می‌ده. رضا در حالی که نگاه عاقل اندر سفیه به حسین می‌انداخت گفت پسر خوب به قول بابام برو فکر نون کن که خربزه آبه، ببین حمید تو چه فکریه تو، توی چه فکری هستی.
در حالی که داشتن از کنار راه‌پله که سمت راست بود و به طبقه بالا می رفت و یه در دو لنگه که سمت چپ بود رد می‌شدن تا به انتهای کریدور برسن حسین رو به رضا کرد و گفت راستی می‌دونی حمید تو چه فکریه، خیلی مرموزه؟ رضا گفت راستشو بخوای فکر منم مشغول کرده نکنه یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسش باشه، یه وقت مشکلی برامون پیش نیاد.
حسین که با حمید صمیمی‌تر از رضا بود گفت نه بابا حمید پسر عاقلیه، بعدم اون دوستمونه ما رو تو دردسر نمی‌ندازه.
تو همین گفتگو بودن که رسیدن ته سالن و از یه در خارج شدن و رسیدن به راهروی که دست راست می‌خورد به یه آمفی تئاتر حدود 60 - 50 نفری که راهنمای موزه اونا رو به داخل آمفی‌تئاتر دعوت کرد. تا وارد آمفی‌تئاتر شدن یک کلیپ چند دقیقه‌ای پخش شد و یه آقایی که نمی‌دوستن کیه چند دقیقه‌ای راجع به تاریخچه موزه براشون حرف زد که اگه بخوایم خلاصه اون صحبت‌ها رو بگیم این بود که : «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم» ...

با درود و دعا

 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ