بنر سایت
 
  • ارسال به دوستان
  • چاپ
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
1396/5/2 دوشنبه
گنج-قسمت اول

اول قول بدید تو شنیدن این داستان عجول نباشید، بعدشم اگه چیزی رو یادم رفت، شمام کمکم کنید، تازه اگه بخواید می‌تونید ادامه داستان رو هم خودتون بگید، بفرستید تو آدرس پایین هدیه هم بگیرید، ای وای یادم رفت سلام کنم.
سلام؛
حمید گفت باید بریم موزه رو ببینیم، آخه یه کار واجب دارم.
حسین در جوابش گفت: تنهایی بریم شاید راهمون ندن!
حمید که یه خورده می‌ترسید گفت: نه بابا موزه‌س دیگه همه رو راه میدان فقط باید بلیط بخریم راستی حسین تو چقدر پول داری.
حسین که داشت جیباش‌رو می‌گشت گفت: دارم - یعنی اونقدری که پول بلیط بشه دارم، ولی حمیدجان نگفتی کار واجبت چیه؟
حمید از طرفی نمی‌خواست از این ماجرا کسی چیزی بدونه، از طرفی‌ام حسین خیلی باهاش صمیمی بود. دو به شک گفتن و نگفتن بود که یه مرتبه رضا از در خونشون اومد بیرون و شروع کرد با بچه‌ها خوش و بش کردن. وقتی دید آن دو تقریباً آماده رفتن شدن، پرسید بچه‌ها کجا می‌خواید برید.
حسین یه کم مِنُّ و مِنّ کرد و گفت راستش با حمید می‌خواهیم بریم موزه.
موزه؟ کدوم موزه!
- راستی یادم رفت بگم تابستون بود و هوا گرم و بچه‌ها دیگه مدرسه نمیرفتن.
رضا که به نظر از دو تای دیگه صبورتر به نظر میرسید با لحنی آروم‌تر از سرِ یه کمی تعجب گفت:
- ببینم از بزرگتر‌ها اجازه گرفتید.
یه دفعه حسین اومد تو حرفش و گفت: رضا جون لازم نیست، زودی برمی‌گردیم آخه یه چیزی هست که نباید بقیه بدونن.
رضا گفت: حتی بزرگترها؟
حمید با یه‌خورده تندی، به ابرو گرهی انداخت و گفت: رضا تو هنوز بچه‌ای‌ها. بابا، ما دیگه بزرگ شدیم،
- حسین فهمیده 13 سالش بود - ما که از اون کوچک‌تر نیستیم. رضا با یه کمی دلخوری که یه ذرّه اخم هم چاشنی اون کرده بود گفت: آقا حمید من که چیزی نگفتم، منظور بدی نداشتم، گفتم یه وقت اتفاقی نیافته.
- آخ ببخشید بازم یادم رفت بگم این آقا حمید ما یه کمی جسورتر و پر دل و جرأت‌تر از حسین و رضا است.
خیلی هم اِند ماشینه، دوست داره زود پولدار بشه، یک کُروک بخره سوار شه، مدل به مدل ماشینارو هم بلده و نُقل مجلس اون و همه بچه‌ها حرف ماشینه؛ تازه من که دارم این داستان‌رو براتون تعریف می‌کنم این ماشینا‌رو خیلیاشو نو تا حالا ندیدم، اسماشونم بلد نیستم.
ای وای من هنوز خودمو معرفی نکردم. من ....؟!
نه بزارید ببینیم ادامه داستان چی‌ می‌شه، چون منم یکی از شخصیت‌های این ماجرا هستم، به موقع براتون می‌گم، با ما باشید ببینیم به کجا می‌رسیم. 
پایان قسمت اول
ادامه دارد...

آدرس ایمیل: Info@ebratmuseum.ir

 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ