تاریخ شفاهی
1398/5/9 چهارشنبه
به روز سوم مرداد/ ز جور ظلمت و بیداد/ فقط من میزدم فریاد

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدا که خلق از لطف او در آسایش و آرامش است

سال 1353 درحال گذراندن دوره آموزشی سربازی در تربت حیدریه بودم که روزی ناگهان من را از میدان تیر به اتاق فرمانده گروهان فراخواندند. مشاهده کردم که فرمانده پادگان به همراه تعدادی از افسران منتظر من هست. مختصری سوال و جواب در ابتدا کردند و اعلام داشتند که تو سفارش شده ای که به تهران اعزام بشوی سپس شروع به تجسس وسایل شخصی من نمودند. 29 تیر سال 1353 بود که پس از بازرسی لوازم و وسایل توسط گروهبانی به نام «حیدری» که مسئول تنبیه سربازان خاطی در پادگان بود عازم ساواک خراسان شدم. در محل ساواک خراسان دقایقی پرس و جویی از من صورت گرفت و سپس در زندان لشگر 77 خراسان در سلول عمومی برای دو-سه روزی بازداشت شدم. بعد از آن به همراه دو مامور ساواک و شهربانی بوسیله قطار عازم تهران و به کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک (موزه عبرت ایران) منقل شدیم. دوم مرداد به جهت تقارن با روز جمعه و وضعیت نیمه تعطیل بازداشتگاه کمیته مشترک تعداد کمی بازجو رفت و آمد داشته و فعالیت می کردند. بلافاصله پس از ورود به بازداشگاه به سلول انفرادی منتقل شده و بعد از لحظاتی شروع به ضربه زدن به درب سلول برای صدا کردن نگهبان کردم. نگهبان با فریاد پاسخ داد که مگر اینجا خونه خاله است که در میزنی؟! و... به نگهبان گفتم من مشکل دارم و با توجه به سفر طولانی با قطار و مسائل دیگراکنون نیاز به استفاده از دستشویی را دارم. در نتیجه نگهبان دستور داد که فرنچ (لباس زندان) را روی سرم بیندازم تا جایی را نبینم و سپس از سلول خارج شدم.نگهبان من را به حیاط بازداشگاه منتقل و سپس شروع به داد زدن و صدا کردن شکنجه گر معروف ساواک کرد: آقای حسینی... آقای حسینی...

اما از قضا ظاهرا" حسینی (با نام اصلی شعبانی) در آن لحظه یا خواب بود یا در زندان حضور نداشت. بنابراین من را مجدد به سلول برگرداند. روز بعد (سوم مرداد) بازجویی ها شروع شد و از ظهر همان روز ضرب و شتم و شکنجه ها نیز آغاز گردید. به همین مناسبت گفته ام:

به روز 29 از تیر

ببستند دست و پایم را غُل و زنجیر

به روز سوم مرداد

 ز جور ظلمت و بیداد

فقط من میزدم فریاد

ساواک را بازجویی بود که نامش بود «خراسانی»

نبود اندَر وجود وی، ژنِ والایِ انسانی

مرامش همچو گرگی بود، طریقش بود شیطانی

مرا با مُشت و شلاقش بسی می زد به آسانی

سپس می داد به «شعبانی»

همان غولِ بیابانی....

شعبانی (حسینی) شکنجه گر اصلی ساواک یک غولِ بیابانی بی نزاکت،بی ادب و درنده خویی بود که به همراه بازجویم مرا دو بار به تخت شلاق و دو بار به دستگاه شکنجه صندلی آپولو بست و مورد شکنجه قرار دادند به نحوی که به مدت ده روز قادر به راه رفتن نبودم و به حالت نشسته مسیر حدفاصل سلول و اتاق پانسمان را طی می کردم. پنج ماه طول کشید تا زخم های ناشی از شلاق زدن بر کف پاهایم التیام پیدا کرد. پس از طی دوران محکومیت در زندان قصر به مدت 9ماه و در ادامه 2ماه در زندان اوین و 2هفته نیز در زندان دژبان مرکز بعد از گذشت 14ماه آزاد شدم درحالی که به یکسال زندان محکوم شده بودم و این به جهت کشته شدن تیمسار زندی پور رئیس وقت کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک بدست گروه های مبارز و در پی آن انتقام گیری ساواک از طریق قتل 9نفر زندانی در تپه های زندان اوین با طراحی پرویز  ثابتی(مقام امنیتی ساواک)بود که زندانیان سیاسی را حتی پس از پایان دوران محکومیت آزاد نمی کردند.

 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ