تاریخ شفاهی
1392/4/27 پنجشنبه
هيچ كس از جانب من لو نرفت...
حجت الاسلام و المسلمين محسن دعاگو


  • از چه زماني و چگونه وارد مبارزات سياسي شديد؟
پس از ورود به مشهد، مبارزات سياسي من هم شروع شد.
در مشهد در كلاس آقاي طبسي شركت مي كردم و با شهيد هاشمي نژاد نيز در مشهد آشنا شدم. همان سال در سفري تبليغي در روستاي قاسم آباد كرج منبر رفتم و با كمك اهالي محل شرايط مساعدي براي سخنراني بي پروا درباره مسائل سياسي به دست آوردم. در آنجا شعري درباره امام خميني(ره) سرودم كه قسمت‌هايي از آن كه يادم مانده، اين است:

گفته هويدا وزير آن سگ ملعون
موجب رنج و ملالت است خميني(ره)
كشتن او لازم است به علم سياست...

اين شعر را كه در عالم طلبگي سروده بودم، برتكه كاغذي نوشتم و در جيبم گذاشتم.

  • گويا پس از اين مرحله به فعاليت هاي مسلحانه هم مشغول شديد؟

در سال 1352 از طريق يكي از دوستان به نام آقاي حاج ابوالقاسم تيموري، با برادري به نام حاج مهدي رضازاده كه در بازار تهران برنج فروشي مي‌كرد، آشنا شدم. اين آشنائي، سبب ورود من به فعاليت هاي مبارزاتي جديد شد. روش كار به اين صورت بود كه با معرفي آقاي رضازاده افرادي از ايران به قصد زيارت راهي سوريه مي‌شدند و در آن جا با آقاي جلال الدين فارسي ارتباط برقرار مي‌كردند و از طريق ايشان به جنوب لبنان مي‌رفتند و پس از گذراندن دوره آموزش نظامي در آنجا، به ايران بر مي‌گشتند.

  •  اين تصميم شما يك اقدام جمعي بود؟

 نه، براي وارد شدن در جريان مبارزه مسلحانه، با كسي مشورت نكردم و اين تصميم را به شخصه و بعد از بررسي و جمع بندي اتخاذ كردم.
پس از استقرار در قم، بعضي از دوستان، در ماه مبارك رمضان برنامه سخنراني در جنوب شهر تهران و جاهاي ديگري را براي من پيش‌بيني كردند. خانواده ام در ايام ماه مبارك رمضان از قم به مشهد رفته بودند و من قرار بود در اين مدت در تهران سخنراني كنم.
چون خانه را به نام خودم خريده بودم. پس از دستگيري حاج مهدي رضازاده، مدتي در قم و تهران متواري بودم و مخفيانه در منزل بعضي از دوستانم در قم زندگي مي كردم. پس از آن به تهران رفتم و همراه خانم و بچه‌ها مدتي را در منزل دختردايي مادرم، سپري كردم.
سرانجام در منزل خودم دستگير شدم و ساواكي ها رو به من كردند و گفتند: «اسلحه ات كجاست؟» جواب دادم: «اسلحه ندارم.» پرسيدند: «اعلاميه ها را كجا گذاشتي؟» گفتم: «ندارم» پرسيدند: «كتابخانه ات كجاست؟» گفتم: «بالاست»
آنها كتاب هايم را جست و جو كردند. هر كتابي كه عنواني از نهضت در آن بود و يا مربوط به امام خميني(ره) بود، نظر آنها را جلب مي كرد. مقدار زيادي از جزوه هاي دست نويس دروس حوزوي را كه در كتابخانه داشتم كه با خود بردند.
من يك سال و خرده‌اي فراري بودم، اما منبري هم مي‌رفتم. منبري معمولي هم نبودم و پاي منبرم جمعيت زيادي جمع مي‌شد.
يك بار در قم دستگيرم كردند و به ساوا ك بردند. شب را در آنجا بودم و فردا مرا با اتوبوس به تهران بردند. در ساواك، ماشين نبود كه مرا سوار كنند و به تهران ببرند. امكاناتشان به رغم ادعاهايشان بسيار كم بود. از آنجا كه ساواك منفور مردم بود، مردم به ساواكي ها اطلاعات نمي دادند و آنها نمي‌توانستند بفهمند كه بنده محسن دعاگو هستم كه از مشهد فرار كرده‌ام. الآن امكان ندارد فردي داخل ايران باشد با نام مستعار منبر برود و شناخته نشود. او را در كوتاه ترين زمان شناسايي مي‌كنند، چون خود مردم اطلاعات را به سيستم مي‌دهند، ولي مردم به آنها اطلاعات نمي‌دادند.

  • رفتار مأموران ساواك با شما و واكنش مردم در اتوبوس چگونه بود؟

ظاهرا ساواك قم مأموريت داشت كه مؤدبانه با من برخورد كند و رفتار تحريك‌آميزي نداشته باشد. مرا با همان لباس روحانيت و دستبندي كه به دستم زده بودند، همراه يك مأمور با اتوبوس بين شهري به تهران به كميته مشترك كه در نزديكي آن واقع شده بود، بردند.
ساختمان كميته مشترك در سه طبقه و به صورت دايره‌اي ساخته شده بود در طبقه همكف حوضي دايره‌اي شكل و در سمت راست آن بهداري كميته مشترك قرار داشت. يك طبقه اين ساختمان به كارهاي اداري اختصاص داشت و در ساير طبقات، سالن‌هايي با چند بند انفرادي (سلول) و يك بند عمومي ساخته بودند. محل استقرار بازجوها طبقه سوم بود. در كميته مشترك، شكنجه‌گري به نام حسيني بود كه بسيار سيه چرده، بداخلاق و درشت هيكل بود. پيش‌تر شنيده بودم كه او مي گويد آن چنان محكم در گوش تو مي زنم كه برق از چشم هايت بپرد؛ اما اين را تجربه نكرده بودم. با سيلي‌هايي كه حسيني به صورت من مي زد، به واقع برق از چشمانم مي‌پريد. بعد از مراحل شكنجه، مرا به اتاق بازجويي بردند. بازجوها از من پرسيدند: «چند نفر را به لبنان فرستادي؟ اسامي آنها چه بود؟» جواب دادم كه من كسي را به لبنان نفرستاده‌ام و كاملا اين مسئله را انكار كردم. البته جواب سئوالات آنها را از قبل آماده كرده بودم. از آنجا كه احتمال مي‌دادم مرا با رضازاده رو به رو كنند، خودم را آماد ه كرده بودم.
در مجموع چهار ماه در كميته مشترك زنداني بودم كه قسمت عمده آن را در سلول انفرادي و بقيه را در سلول جمعي سپري كردم. در اين مدت هرگز شكنجه‌ام قطع نشد. هر روز بايد در ساعات مشخصي بازجويي مي‌شدم و پس از آن شكنجه‌ام مي‌كردند. پاهايم هميشه زخم بود. ساواكي‌ها مرتباً پاهايم را پانسمان مي‌كردند. شكنجه‌هاي دايمي سبب گرديد كه مدتي نتوانم با پاهايم راه بروم، كف دست‌هايم نيز آن قدر آسيب ديده بودند كه نمي‌توانستم از آنها كمك بگيرم و به ناچار براي حركت كردن، بازوها را روي زمين قرار مي‌دادم و به كمك باسن و پاشنه پا حركت مي‌كردم.
صبح روز شهادت حضرت زهرا(س)، بازجوي كميته مشترك (شهرياري) به من گفت: «من امروز مأموريت دارم تا شب با تو كار كنم.» بازجويي از صبح شروع شد. پس از شلاق زدن و آويزان كردن و شكنجه كردن با آپولو، مرا به طبقه پائين، يعني همان قسمتي كه حوض دايره‌اي شكل در آن قرار دارد، منتقل كردند. شهرياري در حالي كه شلاق در دستش بود، به من دستور داد تا دور حوض بدوم. پاهايم به شدت متورم و زخمي بودند و از آنها، خون و چرك مي‌آمد. با وضعيتي كه داشتم قادر به دويدن نبودم. هر بار پس از طي دو قدم، بر زمين مي‌افتادم. شهرياري به من شلاق مي‌زد و با فرياد مي‌گفت: «بدو». به اين ترتيب دو ساعت سپري شد. در اين مدت گاه چند نفر مي‌آمدند و دست‌ها و پاهايم را مي‌گرفتند و سرم را در آب كثيف حوض فرو مي‌كردند و آن قدر زير آب نگه مي‌داشتند كه تقريبا حالت خفگي به من دست مي‌داد. آنها با مشاهده دست و پازدنم، سر مرا از آب بيرون مي‌آوردند و مرا به داخل حوض مي‌انداختند. بعد از ظهر آن روز، باز شكنجه صبح را تكرار كردند. اين كار باعث شد زخم‌هايي كه در اثر آتش سيگار روي شكمم ايجاد شده بودند، آب بكشند و عفونت كنند. شدت زخم به حدي بود كه وقتي مرا براي پانسمان به بهداري بردند و پوست زخم ها را كندند، از شدت درد بي‌هوش شدم. در حين شكنجه به من مي‌گفتند: «شيخ دعاگو بشتاب به سوي لبنان.» بعد از من مي‌پرسيدند: «20 نفري را كه به لبنان فرستادي چه كساني بودند؟ تا اسامي و آدرس اين افراد را به ما ندهي، تو را رها نمي كنيم.» من در جواب آنها مي‌گفتم: «به شما دروغ گفته‌اند. من هيچ كس را به لبنان نفرستاده‌ام».
من در سلول، وضعيتي استثنايي داشتم. همه مي‌دانستند كه براي شكنجه جيره روزانه دارم، فقط در روزهاي تعطيلي كه هيچ بازجويي سر كار نبود، شكنجه نمي‌شدم.
گفتند: «هدف تو از اين كار چه بود ؟» گفتم: «سرنگوني رژيم.»پرسيدند: «بعد از سرنگوني، قرار است چه نوع حكومتي سر كار بيايد؟» گفتم: «حكومت اسلامي.» گفتند: «حكومت اسلامي را چه كسي مي‌خواهد اداره كند؟» در پاسخ گفتم:«حضرت آيت الله خميني.» آنها با شگفتي تمام از اين برخورد، دستور دادند همين مطالب را بر روي كاغذ بنويسم.

  • در اين مدت ملاقاتي هم با خانواده داشتيد؟

در مدت چهار ماهي كه در كميته مشترك بودم، حداقل ماهي20 بار براي بازجويي دو تا سه ساعته مي‌رفتم. آنها مرا به دادگاه نبردند، ملاقاتي نداشتم و هيچ كس از سرنوشتم اطلاعي نداشت. آنها هيچ پيغامي از سوي من به خانواده‌ام ندادند. پس از تكميل پرونده، هنگامي كه ما را از كميته مشترك به زندان قصر منتقل كردند، توانستم از طريق نامه با خانواده‌ام تماس بگيرم و برايشان بنويسم كه در اين زندان به سر مي برم.
نان ما در زندان از نوع فانتزي بود. اول خمير نان را از داخلش بيرون مي‌كشيديم، بعد نان را مي‌خورديم. مهدي آقا، خمير نان را جمع آوري مي كرد و در مشت خود كاملا مالش مي‌داد و بعد به سقف سلول مي‌زد. سقف سلول فوق‌العاده سياه بود. خمير در برخورد به سقف، سياهي هاي آن را به خود جذب مي كرد. او آن قدر اين كار را تكرار مي كرد تا خمير به رنگ سياه در مي آمد. در اثر اين كار بعضي از نقاط سقف به رنگ سفيد و بقيه آن به رنگ سياه درآمده بود. مهدي با استفاده از خميرهاي سياه و سفيدي كه داشت، ابزار بازي شطرنج را تهيه كرد. گاهي با استفاده از خمير، كاردستي درست مي‌كرد و به وسيله آن سرگرم مي‌شد.

  • شما را از كميته مشترك به كجا بردند؟

به زندان قصر. هنگام ترك كميته مشترك، چشمانم را بستند و مرا با اتومبيل به زندان قصر انتقال دادند.

  • اگر ممكن است توصيفي هم از بندهاي زندان قصر و ديگر شرايط آن ارائه دهيد؟

 بند1 زيرزميني بسيار كثيف و در عين حال تاريك بود. راهرويي داشت كه دو طرف آن را تخت هاي سه طبقه گذاشته بودند. نزديك به ورودي، سه دستشويي قرار داشت. زندانيان دمپايي‌هاي خود را علامت‌گذاري كرده بودند و هر كس با دمپايي خودش وارد دستشويي مي‌شد. دو يا سه اتاق در اين بند بود و هر زنداني يك تخت داشت. در پشت اتاق‌ها، حياط عمومي زندان و مكان ملاقات زنداني‌ها با خانواده هايشان بود.

  •  گروه هاي سياسي در زندان در چه شرايطي بودند؟

در زندان قصر گروه هاي سياسي سه دسته بودند. گروه اول، مذهبي‌ها بودند كه شامل اعضاي سازمان مجاهدين خلق و روحانيون و افراد مذهبي غير وابسته به سازمان مجاهدين مي‌شد. گروه دوم، كمونيست‌هاي رسمي و گروه سوم مائوئيست‌ها بودند.
اعضاي سازمان برنامه ريزي هايي كردند تا مائوئيست‌ها را در جمع خود بپذيرند. من همراه آقاي جنتي و روحانيون ديگر زير بار نرفتيم و مقاومت كرديم. چند روز با هر يك از آنها صحبت كرديم تا بتوانيم در بين مجاهدين و مائوئيست‌ها جدايي ايجاد كنيم. با تلاش‌هاي ما، جو عمومي بند عوض شد.
من قبل از انتقال به زندان قصر، در بند عمومي كميته مشترك با سيد هادي هاشمي، هم بند بودم. قبل از دستگيري، با آيت‌الله منتظري ارتباط داشتم و دامادش را خوب مي‌شناختم و در زندان مسايلي را با هم مطرح مي‌كرديم كه بخشي از آن مربوط به ديدگاه‌هاي ايشان درباره نهضت و فتاواي آقايان بود. هادي هاشمي با اين كه طلبه بود، فتواي آقايان علما مبني بر نجاست كفار را مسخره مي‌كرد و اعتقادي به آن نداشت. به نظر من، او به فقه و اجتهاد و استنباط و تقليد، اعتقاد قلبي نداشت.
تعبيري در قرآن داريم در مورد جمعي از منافقين كه اساسا آنها دل هايشان نرم نمي‌شد، گوش شنوا نسبت به مطالب حق نداشتند و به شكلي توجيه مي‌شدند كه بدون هيچ گونه تأملي، ديدگاه بقيه را رد مي‌كردند. با اين موضع اساسا بحث منطقي با منافقين داراي تاثير كافي نبود.
اعضاي سازمان مجاهدين خلق با استفاده از شناسايي افراد و شناخت نقاط ضعف و قوت و روحياتشان روي آنها كار مي‌كردند و به آنها مسئوليت مي‌دادند. نتيجه كار اين بود كه تعدادي از بچه هاي خوب و متدين جذب سازمان مجاهدين شدند و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، در درگيري‌هايي كه از طرف همين سازمان به راه افتاد، به هلاكت رسيدن.

  • در اين مدت مخارج خانواده تان چگونه تامين مي‌شد؟

 مدتي را كه زندان بودم، مخارج خانواده‌ام از طريق مقام معظم رهبري و بعضي از دوستان بازاري من در تهران و همچنين بستگان نزديكم تامين مي‌شد.

  • از آزاديتان از زندان خاطره اي در ذهن داريد؟

 من شب يازدهم محرم، 21آذر 1357 از زندان آزاد شدم. هيچ كس از آزادشدن من با خبر نبود. بيرون از زندان عده‌اي براي ديدن زنداني‌هاي خود جمع شده بودند. حدود نيم ساعت منتظر اتومبيل شدم. پدر ناصر صادق از اعضاي سازمان كه از آزادي فرزندش نااميد شده بود، نام مرا پرسيد و اصرار كرد كه به خانه آنها بروم. وقتي وارد منزل شديم، ايشان خيلي از امام خميني و سازمان مجاهدين خلق تعريف و تمجيد كرد و از من درباره روابط اعضاي سازمان با ساير زنداني‌ها پرسيد، من همه حقايق را خيلي محترمانه برايش توضيح دادم. او از امام تعريف مي‌كرد و انتظار داشت من هم از سازمان تعريف كنم، اما من حاضر به عقب نشيني از مواضعم نبودم. او از اشكال‌هايي كه به سازمان وارد كردم ناراحت شد و با من بحث كرد، ولي من جواب او را دادم. آن شب خانه ايشان خوابيدم و صبح به قم رفتم و ديگر هيچ‌گاه آقاي صادق را نديديم.

  • شما در مقطعي هم در اوين بوديد. كدام مقطع از ايام زندان براي شما سخت تر بود؟

سخت ترينش زندان كميته مشترك بود. دوران كميته مشترك، دوران بازجويي و شكنجه بود، كميته مشترك شبيه يك دايره است، از پايين به صورت دايره اي بندها تا بالا مي‌روند و تقريبا هر روز صبح و بعد از ظهر چند ساعت به طور مرتب شكنجه مي‌شديم و اين بدترين دوراني بود كه داشتم.

 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ