1395/11/3 يكشنبه
چایِ شیرین با طعم دمپایی
در کمیته مشترک، نگهبانی قد بلند و سیه چُرده بود که با لهجه ی خاصی حرف می زد. یک روز که نوبت حمام رفتن سلول ما بود، من و یکی از بچه ها از سلول بیرون آمده و همراه آن نگهبان به طرف حمام رفتیم. روش استحمام در کمیته مشترک به این شکل بود که دو سه نفر با هم زیر یک دوش می رفتند. من و دوستم پشت به پشت هم ایستاده بودیم و به سرعت لیف و صابون می زدیم، چون تنها پنج دقیقه برای استحمام زمان داشتیم. 
می خواستم سرم را خشک کنم که تازه یادم افتاد حوله ام را در سلول جا گذاشتم. به دوستم که پشت سر من بود گفتم: راستی تو حوله با خودت نیاوردی؟    نگهبان به محض دیدن صحبت کردن ما دو نفر، فریاد زنان گفت: همان جا بایستید. بعد با سرعت به طرف من آمد و پرسید: چی بهش گفتی؟ جواب دادم: پرسیدم حوله ات را آوردی یا نه؟ تازه، ما هم سلولی هستیم و حرفی نداریم که بخواهیم یواشکی بزنیم.                                     
نگهبان با شنیدن این جمله یک مرتبه از کوره در رفت با پوتینش به جانِ من افتاد. خیلی عصبانی شده بودم. بعد از مدتها خودم را شسته بودم و حالا نگهبان با پوتین کثیفش داشت به بدن من لگد می زد. داشت با پوتین به شکمم می کوبید که پایش را گرفتم و کشیدم بالا؛ او هم از پشت به شدت به زمین خورد. یک مرتبه دیدم مثل مور و ملخ از هر سوراخی نگهبان بیرون می ریزد و در وسط حمام همگی شان ریختند روی سرم. آن قدر مرا کتک زدند که وقت بازگرداندم به سلول، تمام بدنم خون آلود بود.   فردای آن روز وقت صبحانه خوردن، همان نگهبان، وقتی کتری چای را برای ما جلوی در سلول آورد، به تلافی ماجرای دیروز جلوی چشم ما شکر را داخل کتری ریخت و بعد دمپایی اش را از پا درآورد و با آن، شروع به هم زدن چای کرد. تا آن روز هیچ کدام مان چای شیرین با طعم دمپایی ندیده بودیم.(1)
1-خاطره ای از آقای محمد مهر آیین، کتاب تاریکِ روشن، صفحه 139، انتشارات موزه عبرت ایران
 
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ