1395/11/3 يكشنبه
اسوه ایستادگی
یک روز بعد از شکنجه شدن و شلاق زدن، مرا به حیاط دایره ای شکل کمیته مشترک برده و مجبور کردند تا دور حوض آب بدوم.
در حیاط پیرمرد هشتاد و چند ساله ای را به نام « حسین پیاده » آورده بودند. بازجوها در حالی که شلاقش می زدند با تمسخر به او می گفتند: باید صدای خروس در بیاوری!    آن پیرمرد در جوابشان گفت: من روحانی سالخورده ای هستم و این کارها برایم مشکل است. بازجوها دست بردار نبودند و آن قدر او را زدند تا مجبور شد صدای خروس در بیاورد. سپس به او گفتند دور حوض بدود و با صدای بلند فریاد بزند: مرگ بر خمینی!  پیرمرد با ناراحتی گفت: هرگز این کار را انجام نمی دهم. بازجوها پرسیدند: چرا صدای خروس را در آوردی! ولی این جمله را نمی توانی بگویی!؟  او پاسخ داد: من در کتاب بچه هایم قوقولی قوقو را خوانده ام، ولی در هیچ کتاب و نوشته ای، ندیده و نخوانده ام که بنویسند: مرگ بر خمینی!    بازجوها با شنیدن این جملات از او، دوباره با شلاق به جانش افتادند ولی او با سن بالایش همچنان شکنجه ها را تحمل می کرد.
منبع : کتاب تاریکِ روشن، صفحه 42، انتشارات موزه عبرت ایران
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ