1395/11/3 يكشنبه
دوشِ نجات بخش
دومین باری بود که وارد سالن حمام کمیته مشترک می شدم ، به سرعت لباسهایم را از تن در آورده و مشغول وارسی دوش ها شدم تا بلکه بتوانم دوشی پیدا کنم که خلوت تر باشد و فشار آب بهتری داشته باشد.
یک لحظه متوجه شدم یکی از نگهبان ها که حرمله صدایش می زدیم با عصبانیت به سمت من می آید. او رفتار بسیار وحشیانه ای با مبارزان داشت و به همین دلیل لقب حرمله را به او داده بودیم. وقتی خوب به من نزدیک شد، بی آنکه کلامی بگوید، آن چنان لگدی به من زد که یکراست به داخل یکی از دوشها پرتاب شدم. با اینکه درد بدی در بدنم پیچیده بود، خیلی زود از روی زمین بلند شدم تا زمان پنج دقیقه حمام کردن را از دست ندهم. به محض ایستادن، در کمال ناباوری چشمم به علی سیدی، یکی از هم پرونده ای هایم افتاد. ما دو نفر اطلاعات مشترک مهم و فراوانی داشتیم. آن روز شانس یار ما بود، چون به دلیل کم بودن تعداد زندانیان، شخص
سومی برای دوش گرفتن به جمع ما اضافه نشد. زمان کوتاه اما مغتنمی دست داده بود تا حرفهایمان را هماهنگ کنیم. به همین منظور دوش را تا آخرین درجه باز کردیم و در پناه صدای شُرشُر آب به صحبت کردن با هم مشغول شدیم. البته به گونه ای که نگهبان ها متوجه نشوند. نگهبان ها اگر می فهمیدند دو هم پرونده ای زیر یک دوش کنار هم قرار گرفته اند و در حال رد و بدل کردن اطلاعات شان هستند، سخت ترین شکنجه ها در انتظار مان بود. سرانجام توانستیم در مدت سه چهار دقیقه هماهنگ شویم که در بازجویی های بعدی به چه مواردی اشاره کنیم موضوعاتی را مخفی نگه داریم.
صدای سوت نگهبان، خبر از پایان یافتن مذاکرات من و علی داشت. خوشحال از این موفقیت بزرگ، با کمی فاصله از زیر دوش بیرون آمدیم و در جمع زندانیان دیگر از سالن حمام خارج شدیم.(1)
 
1-خاطره ای از آقای علی دانش پژوه، کتاب تاریکِ روشن، صفحه 93، انتشارات موزه عبرت ایران
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ