1396/2/12 سه‌شنبه
پیرزنِ سی و چهار ساله!
روزی نصیری رئیس ساواک برای بازدید به کمیته مشترک آمده بود. تک تک سلولها را می دید و دستوری صادر می کرد. وقتی در سلول من را برایش گشودند، تا بوی عفونت زخم هایم به دماغش خورد، چند قدمی به عقب برگشت. با عصبانیت به سرباز همراهش گفت: 
- در را باز بگذار، تا این بوی گند برود و بیایم ببینم اینجا چه خبر است! 
بعد از سرکشی تمام سلولها، نصیری دوباره برگشت. در آن زمان او را نمی شناختم. بعدها فهمیدم با چه اهریمنی طرف بودم، ولی رفتارش و چاپلوسی سایر افراد کمیته در نزد او، نشان می داد که فرد ذی نفوذ و مهمی است. او در حالی که با دستمال سفیدی روی دماغ و دهانش را گرفته بود پرسید:                                                 
- پیرزن تو اینجا چه کار می کنی؟                                                                                                
در حالی که سی و چهار سال بیشتر نداشتم، آن قدر شکسته شده بودم که او مرا پیرزن خطاب می کرد. در جوابش گفتم:
 - از من نپرس، از آنهایی که مرا آورده اند بپرس... مرا با هشت بچه ی قد و نیم قد به اینجا آورده اند... دختر بچه ام را جلوی چشمانم آزار و اذیت کردند... خودم را هم که می بینی! هیچ جای سالم در بدنم پیدا نمی شود. تمام بدنم عفونت کرده... از پزشک و دارو هم که خبری نیست... خدا کند زود بمیرم تا از این همه ظلم و جنایت راحت شوم.(1)





1-خاطره ای از مرحومه مرضیه حدیدچی(دباغ) از کتاب نگرشی بر وضعیت بهداشت،درمان و تغذیه در زندانهای رژیم پهلوی،صفحه 55،انتشارات موزه عبرت ایران 
  
عكس هاي مرتبط :
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
بيشتر
نسخه قابل چاپ