• ارسال به دوستان
  • چاپ
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
تازه های خبر
1396/5/21 شنبه
گنج-قسمت دوم

به نام عبرت دهنده آدمیان

جونم براتون بگه... تو قسمت قبلی گفتم که حمید با حسین تصمیم گرفتن که برای یه کار واجب برن موزه که خیلی اتفاقی رضا هم با اونا همراه شد، اما حمید هنوز کار واجبش را نگفته بود که...
ادامه داستان...
رضا که به نظر می‌رسید دیگه حرفی برا گفتن نداره با حمید و حسین راه افتادن به سمت موزه. حمید که آدرس رو نصفه نیمه بلد بود گفت: باید خودمون برسونیم میدون توپخونه از اونجا موزه نزدیکه. حسین گفت آقا حمید قبل از این که تو به دنیا بیای اسم این میدون شد امام خمینی(ره) نکنه تو فکر می‌کنی شصت سالته که اسمای قدیم میدونا و خیابونا رو می‌گی.
رضا گفت حالا وقت این حرفا نیست بهتره با مترو بریم آخه زودتر می‌رسیم، بعد هر سه راه افتادن به سمت ایستگاه مترو.
«دینگ دینگ دینگ: ایستگاه امام خمینی(ره)، مسافرینی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه صادقیه دارند می‌توانند... »
با این صدا بود که بچه‌ها از واگن پیاده شدند و دنبال درب خروجی می‌گشتند. به نظر می‌رسید از چند طرف می‌تونن خارج بشن که یهو چشم حمید خورد به تابلوی موزه

 

با عجله گفت: بچه‌ها بیایید از اون طرف بریم.
هر سه در حالی که به جهت فلش تابلوی موزه حرکت می‌کردند حسین گفت: آقا مجید نگفته بودی می‌خوای بری «موزه عبرت ایران».
حمید که لب و لوچه‌اش رو به هم می‌فشرد گفت: چرا، گفتم شما حواستون نبود.
رضا پرید تو حرفش و گفت خالی نبند، تازشم اصلاً مهم نیست گفتی یا نه، فقط بگو ببینم این موزه عبرت چه جور موزه‌ای هست.
حمید از سر بی‌اطلاعی شانه‌ای بالا انداخت و در حالی که قیافه متفکرانه‌ای به خودش گرفته بود گفت: خب موزه‌س دیگه، احتمالاً یه سری عتیقه و زیرخاکی گذاشتن که ما ببینیم و به قول بابا بزرگم از او عبرت بگیریم که مال دنیا وفا نداره.
سه تایی با هم زدند زیر خنده، اما مثل این که حمید از این که حرف از عتیقه و زیرخاکی زده خیلی هم بی‌منظور نبوده باشد.
همین‌طور که سی چهل قدم از میدون امام خمینی(ره) توی خیابون فردوسی بالا اومده بودند، سمت چپ چشمشون خورد به تابلوی کوچه‌ای که روی آن نوشته بود  "کوچه طبس"

انتهای کوچه یه پلاکارد بزرگ بود که روی اون نوشته بود: موزه عبرت ایران. حسین یه مرتبه گفت بچه‌ها اوناهاش بعد از اون دیگه تا جلوی در موزه حرفی نزدند، جلوی در که رسیدند می‌‌خواستند بیان تو که باید از یه درِ بزرگ ماشین‌رویی که یک درِ کوچک آدم‌رو وسطش بود رد می‌شدند تا به بلیط‌فروشی برسن اما براشون عجیب بود که این در از پایین به اندازه حدود نیم‌متر بسته بود، مثل مانعی که باید از روی اون پرید. تازه رضا که یک کمی قدش بلندتر از بقیه بود اگر سرش را پایین نمی‌آورد می‌خورد به بالای در آهنی بزرگ.
خلاصه با هر زحمتی شده از خوان اول گذشتند و رسیدن به خرید بلیط ورودی، تو دکه نگهبانی یه آقا نشسته بود با قیافه خیلی جدی، چشمان پف کرده و موهای جوگندمی با ریش و سبیل‌های سفید و سیاه و در حالی که لباس فرم به تن داشت علاوه بر کنترل رفت و آمدها، بلیط هم می‌فروخت و از نوع حرف زدن او معلوم بود صدای بسیار بم و مردانه‌ای دارد.
پول‌ رو از دریچه شیشه‌ای کوچیک به اون تحویل دادن اونم با لحنی جدی ازشون پرسید چند سالتونه و منتظر جواب نشد، سه تا بلیط داد دستشون و گفت خوش اومدید پسرای خوب. توی این چند تا کلمه خیلی حرفا را می‌شد خوند.
حمید و حسین و رضا یه نگاهی به هم کردند و مثل این که فاتح خوان دوم شده باشند، از دکه نگهبانی جدا شدند و به طرف محل بازدید حرکت کردند.
قبل از شروع، حمید گفت بچه‌ها یادتون باشه قدم به قدم جاهای این موزه رو حفظ کنید که اگه لازم شد بتونیم مو به مو تمام نقشه اونو بکشیم. خیلی دقت کنید چیزی از قلم نیفته تا بعد بهتون بگم چه کار واجبی دارم. اما بیایید به هم قول بدیم که این موضوع یه رازِ بین ما باشه و هممون شریکیم. بعد با هم دست دادن و راه افتادن ...

 

  نام نظر    
   
  پست الكترونيك  
   
  وب سایت  
   
     
 
امتیاز دهی
 
 

نظرات
نام نظر    
 
پست الكترونيك    
 
وب سایت